تبليغاتX
شميم رحمت

 

 

لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!

                                                                        قیصر امین پور

نوشته شده توسط شاملو در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 ساعت 16:11 | لینک ثابت |

 

یک روز گرم تابستانی شاخه ای از یک درخت, مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکان داد و به دنبال آن برگ های ضعیف و کم طاقت از آن جدا شدند و آرام بر زمین ریختند. شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا اینکه تمام برگها جدا شدند. برگی سبز, درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبیده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت می کرد.                                                   

باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت بود و به هر شاخه خشکی که می رسید آن را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد. وقتی باغبان چشمش به شاخه افتاد با دیدن تنها برگ آن, ار قطع کردنش صرفنظر کرد. بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه, مغرورانه و با تمام قدرت چندین و چند بار خودش را تکان داد تا اینکه به ناچار آن برگ با تمام مقاومتی که داشت از شاخه جدا شد و بر زمین افتاد.                               

باغبان در راه بازگشت وقتی چشمش به آن شاخه افتاد, بی درنگ آن شاخه را از بیخ قطع کرد. شاخه بدون آن که مجال اعتراض داشته باشد بر زمین افتاد.   

ناگهان صدای برگ جوان را شنید که می گفت: « اگرچه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود, ولی همین خیال واهی پرده ای بر چشمان واقع نگرت تا فراموش کنی که من حافظ حیات تو بودم. »

 

 

نوشته شده توسط شاملو در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 14:12 | لینک ثابت |

 

يك باغ شقايق سپيد ، آورده

يك دامنه ، غنچه اميد آورده



ديروز كسي به ديدنت ، آمده بود

از چشم تو ، « يك باغ شهيد » آورده

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط شاملو در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 14:34 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar