موسی (علیه السلام)گفت:
خداوندا! مىخواهم به تو نزدیك شوم، فرمود: قرب من از آن كسى است كه شب قدر بیدار شود،
گفت: خداوندا! رحمتت را مىخواهم، فرمود: رحمتم از آن كسى است كه در شب قدر به مسكینان رحمت كند.
گفت: خداوندا! جواز گذشتن از صراط را از تو مىخواهم فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر صدقهاى بدهد.
گفت: خداوندا! از درختان بهشت و از میوههایش مىخواهم، فرمود: آنها از آن كسى است كه در شب قدر تسبیحش را انجام دهد.
گفت: خداوندا! رهایى از جهنم را مىخواهم، فرمود: آن، از آن كسى است كه در شب قدر استغفار كند.
گفت: خداوندا خشنودى تو را مىخواهم، فرمود: خشنودى من از آن كسى است كه در شب قدر دو ركعت نماز بگذارد.
توضیح:
لیلة القدر شبى است كه قرآن نازل شده است و ظاهراً مراد به قدر، تقدیر و اندازهگیرى است. خداى تعالى در آن شب حوادث یكسال را یعنى از آن شب تا شب قدر سال آینده را تقدیر مىنماید، زندگى و مرگ، رزق، سعادت، و شقاوت و چیزهایى از این قبیل را مقدر مىسازد
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود.ا
پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.ا
داد زد و بد و بیراه گفت.ا
خدا سکوت کرد
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت.ا
خدا سکوت کرد.ا
آسمان و زمین را به هم ریخت.ا
خدا سکوت کرد
به پر و پای فرشته و انسان پیچید.ا
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت.ا
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد.ا
خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت.ا
تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی.ا
تنها یک روز دیگر باقی ست.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.ا
لابلای هق هقش گفت:اما یک روز ... با یک روز چه کار می توان کرد؟
خدا گفت:آن کس گه لذت یک روز زیستن را تجربه کند گویی هزار سال زیسته است.ا
و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید.ا
آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن
او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.ا
اما می ترسید حرکت کند.می ترسید راه برود.ا
می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد.ا
بعد با خودش گفت:وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟
بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم.ا
آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید
زندگی را نوشید و زندگی رابویید.ا
چنان به وجد آمد که دید تا ته دنیا می تواند بدود.ا
می تواند بال بزند.میتواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...ا
او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد.زمینی را مالک نشد.ا
مقامی را به دست نیاورد اما...ا
اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید.ا
روی چمن خوابید.کفشدوزکی را تماشا کرد. ا
به آنهایی که او را نمی شناختند سلام کرد و
برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. ا
او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد.ا
لذت برد و سرشار شد و بخشید.عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. ا
او در همان یک روز زندگی کرد.ا
اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:امروز او درگذشت.ا
*کسی که هزار سال زیسته بود
نرو 
که آسمان با رفتنت خواهد گرفت
که رنگ شب با رفتنت خواهد پرید
که نور روز با رفتنت تاریک می شود
که دیگر دریا بدون تو موج نمی زند
که درختان بدون تو نمی شکفند
که بدون تو خورشید روی خود نمایی ندارد
که چراغ مهتاب بی صفای رویت خاموش می شود
که بی تو آسمان شب آن لکه های نورانی را بر صورت نخواهد داشت
که زمین بی تو خون خود به بیرون می پاشد
که بدون تو رود خانه نای رفتن ندارد
که نارون دیگر سایه ای ندارد
که هوا بی تو رنگ بی رنگی ندارد
که بلبلان صحرا بی وجودت روزه ی سکوت بر لب دارند
که گلبوته های امید در صحرای نا امیدی نخواهد رویید
که شبنم سحر گاهی بی تو حال تر کردن تن نرم و لطیف برگ را ندارد
که بدون تو جیر جیرک ها نخواهند خواهند
که چشمه ها با رفتنت آنقدر گریستند که دیگر آبی در چشم ندارند تا در فراغت زمین چشمشان را ترک کنند
که همای سعادت دیگر بر دوش هیچ کس نخواهد نشست
که طبیعت بی تو سر ناسازگاری با انسان دارد
که بشریت بی وجودت در دامی سخت ترسناک گرفتار است
که خون بی وجودت سرخ نخواهد بود
که بی وجودت دل فرهاد یاد شیرین می کند
که آسمان در نبودنت آبی ، جنگل در نبودنت سبز، زمین در نبودنت پاک، آتش در نبودنت داغ، آبشار در نبودنت زیبا و سحر در نبودنت شاداب نخواهد بود
بیا
که سهراب با تو نیازی به نوشدارو ندارد
که مجنون با وجودت دل از لیلی می کند
که با عطر وجودت انسان نیازی به هوا ندارد
که زمین تشنه با تو نیازی به آب ندارد
که گیاه را با وجودتو نور خورشید به چه کار آید
که دل گرفته آسمان با نگاه به چهره ی زیبایت صاف خواهد شد
که شب با وجودت روشن خواهد شد
که آینه ها با تو تجلی زیباتری به انسان می نمایانند
که غروب های غم انگیز با تو معنایی ندارند
که کودک عقل بشر با وجود معلمی چون تو پا به ورطه ی پختگی می نهد
که فردا با وجود تو خواهد آمد
که کوه مشکلات با همراهی تو سبک تر از پر کاهی خواهد بود
که پای هیچ بچه آهویی با وجود تو در بند صیادان نخواهد ماند
که نسیم با بودن تو می وزد
که گل با تو بویی خوش دارد
که صورت رنگ پریده ی حقیقت با تو در حال می شود
که نهال خشکیده ی انسانیت و رافت با بودن تو از نو می شکفد
که همه چیز با تو هست و همه چیز بی تو نیست
آقای من هزار و اندی سال پیش روی زیبای خود در نقاب کشیدی تا چشم ناپاک نامحرمان آن را نبیند و خود را از این دیو صفتان عالم مخفی کردی تا به بد ذاتی و بد سرشتی آن ها گرفتار نشوی
اینک عالم و عالمیان ، انسان و فرشته و خاک و باد و آب و آتش و جنگل و بیابان و دریا و صحرا و همه و همه چشم در راهند اما همچنان جمعه ها می گذرد و چشمان ما را در حسرت دیدارت باقی می ماند
رمضانی


