تبليغاتX
شميم رحمت
                         
 
 
 
 
 
زندگي رودخانه اي ست از فنا تا به فنا.
زندگي اصلا پديده اي منطقي نيست.
منطق ساخته و پرداخته ي ذهن ماست.
زندگي،حيرت در شگفتي هاست؛
پرسه زدن در زيبايي هاست.
زندگي،معامله نيست،
تجارت نيست؛
شهود عاشقانه ي اشياست.
زندگي،زماني معنا دارد كه سفري در جاده ي عشق باشد.
زندگي،سفراست.
كساني كه جايي در گوشه و كنارها اطراق مي كنند،زندگي
را مي بازند.
انسان بايد آواره و پرسه زن باشد،
انسان بايد خانه به دوش باشد؛
هر جا كه اُتراق شود، زندگي در آن جا مي ميرد.
 
" مسيحا برزگر
نوشته شده توسط شاملو در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 13:22 | لینک ثابت |
 

http://i13.tinypic.com/5233og2.jpg

حالمان بد نيست غم کم مي‌خوريم
 
کم که نه! هر روز کم کم مي‌خوريم
آب مي‌خواهم، سرابم مي‌دهند
عشق مي‌ورزم عذابم مي‌دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه‌اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد، داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين با بي‌کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم، بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوش‌باورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم؛ دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شومتان
خسته از همدردي مسمومتان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي، کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفأل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
"ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم
نوشته شده توسط شاملو در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 13:5 | لینک ثابت |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar